تبليغاتX
دل نوشته های چند خطی

دل نوشته های چند خطی

دست نوشته های ما

عجب صبري خدا دارد!!!


اگر من جاي او بودم .

همان يك لحظه ي اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پيمانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

كه ميديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون مستانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمايان ،سبحه صد دانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،آواره و ديوانه ميكردم .

اكر من جاي او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد ،گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

كه ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه ميكردم .

چرا من جاي او باشم .

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من بجاي او چو بودم ،يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم .

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط پارسا  | 

چرا عاشق نباشم

من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد

نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد

پس چرا عاشق نباشم...

من كه ميدانم بدنيا اعتباري نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست

من كه ميدانم عجل ناخوانده و بيدادگر

سرزده ميآيد و راه فراري نيست

پس چرا عاشق نباشم

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط پارسا  | 

آدم بزرگا

حسرت کودکی را میخورم که

 در هیاهوی بیهوده آدم بزرگا 

حسرت  شیرینی روی میز را میخورد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

شاید تکراری اما تاثیر گذار!!!

پرسیدم.....  
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...  
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند
هميشه به ياد داشته باش:
در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار
در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار
در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار
در نماز ايستادي دلت را نگه دار
دنيا دو روز است:
يك با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.
به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد
به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد
به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد
دو چيز را از هم جدا كن:
عشق و هوس
چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.
در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟
بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.
هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن، آنگاه مي بيني كه چگونه قبل از اينكه خودت دست به كار شوي ، كارها به خوبي پيش مي روند.
از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.
از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط پارسا  | 

به سلامتیه اون پسری که 10 سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...... ، 20 سالش شد..... باباش زد تو گوشش هیچی نگفت ، 30 سالش شد....... ... ... باباش زد تو گوشش!! زد زیر گریه....... باباش گفت چرا گریه میکنی؟ پسره میگه : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم میکند:آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست و خدا که نمیبینم و میدانم که هست.دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط پارسا  | 

آهسته گویمت نکند بشنود رباب...


گهواره را حراجی بازار دیده اند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

چهار گروه انسانها از دید دکتر علی شریعتی


آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدم ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند.

آدم های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند.

شگفت انگیز ترین آدم ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط پارسا  | 

می دانم باز هم مثل همیشه حرفهایم را نمی خوانی...

اما من باز هم مثل همیشه می نویسم به امید آنکه روزی... نه مثل هر روز و همیشه... حرفهایم را بخوانی...

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1390ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

مرگ

در نبود تو حتی پزشکم مرگم را تأیید کرد...

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

امشب

امشب مانند شبهای قبل...

مانند همان انسان قبل...

همان بغض همیشگی...

همان آه هر شب...

همان اشک ها... نه... اشک های تازه می ریزم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1390ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

تاوان

پاییز... تکرار ریزش برگ ها...

تکرار اجرای سمفونی خورد شدن آنها زیر پای عابران...

در هیاهوی پچ پچ برگ ها شنیدم پاییز بهاری بود که عاشق شده...

این ریزش تاوان شکست عشق پاییز است...

به پاییز اعتمادی نیست...

او که تاوان شکست عشقش را برگ ها میدهند...

او که... در هنگامه اش عاشق شدم و ...

تاوان شکست عشقم را زیر قدم های ندامتم... صدای گریه برگها، با هزار التماس می دهند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

تخم مرغ= طلا

بچه: مامان! من نیمرو می خوام...
مامان: کارد بخوره به شکمت... هفته پیش خوردی... مگه بابات سر گنج نشسته؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

دلگیر

سلام. منم

یه بنده گناهکار

مگه نگفتی هیچ وقت گناه آدما رو، بی وفاییاشونو نمی زنی تو سرشون؟

من ازت ناراحتم

احساس می کنم رهام کردی

احساس می کنم دیکه بهم توجه نمی کنی

چرا؟

کوچیکم

حقیرم

ولی تو رهام کردی

هیچ وقت اونی نشدم که تو می خواستی

ازت ناراحتم

خیلی...

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

انعکاس

شاهرخ دوباره اخماش رفت تو هم..." آخه پدر من! این چه وضعشه! باز که دندوناتو گذاشتی تو یخچال... خسته شدم... این آلزایمر تو هم شد واسه من بدبختی! پاشو برو تو اتاقت تا قرصاتو بیارم..."

برگشت سمت پدرش، پدرش با چشمای پر از اشک فقط داشت نگاهش می کرد... شاهرخ فریاد زد: مگه منو نمیشناسی که زل زدی بهم؟ دیرم شده... برو تو اتاقت..."

پدر! بیدار شو... الان پرستارت میاد... خب... باید قرصاتو بدم... اول به من بگو چه روزیه؟

دوشنبه

آفرین... اسمت چیه؟

شاهرخ...

من کیم؟

و با چشمان پر از اشک گفت: پسرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1390ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

ارزش آدما رو چی یا کی تعیین می کنه؟

ارزش اشک آدما چقدره؟

ارزش تحقیر شدن...خورد شدن...

بیاید واسه آدما قیمت نذاریم...شاید پیش خدا عزیز باشن...شاید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 5:1 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

عید فطر

این عید رو که پاداش خدا به بندگی بنده هاشه، تبریک میگم...
این عید تولد دوباره انسانه...
پس تولد همتون مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

روزه خواری

گناهش گردن خودت ..امروز روزه بودم كه حسرت تو را خوردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

دعوا

گاهی دعوا و بحث با دوستت یا طرف مقابلت به معنی بیزاری از اون آدم نیست

گاهی انقدر دوسش داری... نمیتونی بدیشو ببینی...

به همین راحتی

شاید این، حرف دل خیلیا باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط پرند پارسا  | 

اضافه

بعضی وقتا حس اینکه تو جایی اضافه هستی داغونت می کنه

وقتی میخوای با عزیزترینت صحبت کنی ولی حوصلتو نداره

وقتی دوس داری خودتو واسه کسی عزیز کنیو واسش ناز کنی...ولی پس می زندت...

حس اینکه کسی دوست نداره...

این حس داره داغونم می کنه...

دیگه نمی دونم کی دوسم داره...

حتی خودمو دوس ندارم...

وقتی کسی با حرص باهات حرف می زنه ولی نمی تونی جوابشو بدی...

حتی دلیلشم نمی دونی...

این حس داره منو می کشه...

حرف زیاده... ولی شنونده کم...

غصه زیاده ولی کو همدم؟

درد زیاده ولی نیست مرهم...

تندو تند دلت شکسته می شه و کسی اهمیت نمی ده...

اشکات سرازیر میشه ولی انقد بی صداس که...تو گلوت خفه میشه بغضی که بی دلیل شکسته نشده...

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1390ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط پرند پارسا  |